کج نشستم . . .
کج نشستم . . .
در غروب شادی از جاده برون افتاده ام
غفلتی کردم به ایـــــن دنیای دون افتاده ام
در ورای پـرده بی رنگ و بی بوی عدم
گوهری بودم که از جنّــــت برون افتاده ام
چون کبوتر می زدم پر در فضای نیستی
نیستی بینی به دامــــــی نیلگون افتاده ام
غافلی بودم به دور از هر امانت هر خیال
خائنی هستـــــم لگد خورده کنون افتاده ام
ساکنی بودم به دور از هر تکان و ارتعاش
لرز لرزان در خــــــم کوی سکون افتاده ام
فارغی بودم به دور از هر غمی هر غصه ای
سیر جنّت می نمودم ، در جنـــــون افتاده ام
در حریم عشق پاکش پرتوی بودم عزیز
خوردم از گندم شکرخوردم به خون افتاده ام
سجده می کردند بر من کلّهم جن وپری
شد طمع شیــــطان راهم گـر زبون افتاده ام
آدمی بودم الف قامت ، کلاهم گشت کج
کج نشستم مثل واوی بیـــــن نون افتاده ام